|
دختران روستا به شهر فکر می کنند دختران شهر در آرزوی روستا میمیرند . مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند . مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان بزرگ میمیرند . پروردگارا کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمیرسد ؟
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟ و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هست
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است ! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست ! چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ! هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری . درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند . تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند تو را به نام صدا می کنند هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون آینه ی پاک آب می نگرند تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من . تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من . چه نیمه شب ها کز پارهای ابر سپید به روی لوح سپهر تو را چنان که دلم خواسته ست ساخته ام ! چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر به چشم هم زدنی میان آن همه صورت تو را شناخته ام ! به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم . تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این خانه است غبار سر بی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است . غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار ست تو نیستی که ببینی ! فریدون مشیری
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم : عزیزم این کار را نکن . نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده . وقتی پرسید دوستش دارم یا نه رویم را برگرداندم . حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم . نگفتم: عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم . نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است . گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد . حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم . او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود . فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد . اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم . نگفتم : بارانی ات را در آر ... قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم . نگفتم :جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست . گفتم : خدا نگهدار موفق باشی خدا به همراهت . او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم .
شما زیبایی را کجا جستجو خواهید کرد و چگونه آن را خواهید یافت مگر آنکه زیبایی خود راهبر شما باشد ؟ و شما چگونه از آن سخن خواهید گفت مگر او خود بافند ه اطلس گفتار شما باشد ؟ غم زدگان و مجروحان گویند : زیبایی لطف و مهربانی است . او همچون مادری جوان که از شکوه خود کمی غمگین است در میان ما می خرامد . و آنان که شوق و شوری در دل دارند گویند : چنین نیست بلکه زیبایی مظهر قدرت و هیبت است . همچون طوفانی است که زمین زیر پا و آسمان بالای سر ما را می لرزاند. و آن ملولان خسته و در راه مانده گویند زیبایی نجوایی است ملایم در گوش ار با روح مت سخن می گوید . صدای او به سکوت های ما تسلیم می شود همچون نور ضعیفی که از ترس سایه ها به خود می لرزد . و رهروان بی قرار و بی آرام گویند ما بانگ زیبایی را که در میان کوهها فریاد بر می آورد شنیده ایم. با فریادهای او صدای سم اسبان و بال پرندگان و غرش شیران همراه بود . شبگرد شهر می گوید : زیبایی همراه با سپیده از شرق طلوع خواهد کرد . و هنگام ظهر زحمتکشان و خستگان راه می گویند : ما از پنجره های غروب زیبایی را دیده ایم که بر دامن تپه ها آرمیده است . و در زمستان آن بی نوای در برف مانده می گوید :زیبایی همراه با بهار بر بلندیها خیمه خواهد زد . و در تابستان آن دهقان سالخورده می گوید :ما زیبایی را دیده ایم که با برگهای پاییزی رقصان به زمین می آید و در گیسوی او برف و بوران را مشاهده کرده ایم. شما همه این سخنان را درباره زیبایی گفته اید اما به حقیقت از او هیچ نگفته اید بلکه آرزوهای نایافته خود را بیان کرده اید . در حالی که زیبایی یک نیاز نیست بلکه تجربه ای از وجد و شادی و مستی است . زیبایی نه لبهای تشنه است و نه دستهای تهی که به نیاز پیش آورده اند . زیبایی قلبی است شعله ور و جانی است مجذوب و افسون شده . زیبایی نه نقشی است که شما چشم بر آن گشایید و نه آوازی است که گوش بدان سپارید . بلکه زیبایی نقشی است که شما می بینید اگر چه چشمهایتان را ببندید و آوازی است که می شنوید آگر چه گوشهایتان را بگیرید . زیبایی شیره پوستهای پر شیار درخت نیست . زیبایی بال و پری نیست که به چنگالی بسته باشند . زیبایی باغی است در شکوفایی جاودانه و دسته فرشتگانی است در پرواز ابدی . ای مردم زیبایی زندگی است هنگامی که زندگی نقاب از چهره مقدس خویش بر می دارد . آن زندگی شمایید و آن نقاب نیز شمایید . زیبایی ابدیت است که خود را در آیینه می نگرد و آن ابدیت شمایید و آن آیینه نیز شمایید . جبران خلیل جبران
مخاطبین سیما که چند سالی بود به سریالهای روتین با مضمون طنز خو گرفته بودند پس از پخش سریال نرگس به عنوان اولین ملودرام روتین شبانه، این روزها شاهد پخش سریال ترانه مادری به عنوان دومین اثر ملودرام در قالب برنامه روتین شبانه هستند. هر چند «نرگس» به عنوان اولین اثر در این سیر با موفقیت جذب مخاطب روبهرو شد اما خیلیها «ترانه مادری» را موفقتر از آن میدانند اما چگونه مخاطبینی که در سالهای اخیر به دیدن سریالهای شبانه با محتوای طنز عادت کرده بودند میتوانند جایگزینی با مضمونی متفاوت را بپذیرند اینگونه قالبشکنیها به همان اندازه که طرفدار و حامی دارد، با مخالف و منتقد نیز روبهروست. کسانی که معتقدند بعد از کار روزانه و خستگی باید خوراک طنز و شادی به بیننده داد، نه اشک و البته کمی تامل!ایرج محمدی به همراه یار همیشگیاش مهران مهام بعد از «نرگس» تهیهکنندگی دومین ملودرام شبانه را عهدهدار شدند و این بار نیز با گردآوری یک گروه کاملا حرفهای سعی میکنند مانند گذشته اثری جاودان و البته کم نقص را روی آنتن ببرند آن سو و هم چنان در پشت دوربین حسین سهیلیزاده که بیش از این، کارگردانی «زخمهای رویا» را برای پخش در ماه محرم به پایان برده است، سکان هدایت گروه را در مقام کارگردان به عهده گرفته است و البته محمد حمزهای به عنوان دستیار اول او در هماهنگی گروه و حتی انتخاب چند بازیگر از جمله «محسن افشانی» نقش بسزایی را ایفا میکنند. ضمن اینکه نمیتوان از کار خوب تصویربرداری، مونتاژ، صدا و البته مثل همیشه گریم خوب مهری شیرازی و نیز فیلمنامه خوب مسعود بهبهانینیا که او نیز همانند محمدی و مهام از عوامل مشترک این دو ملودرام به شمار میر تشابه بازی او به حامد بهداد خیلی زود او را مورد توجه رسانهها و مخاطبین قرار داد اما حتی اگر به بدبینانهترین شکل ادعا کنیم او تنها از بهداد تقلید میکند، بدون اغراق میتوان از حالا آیندهای خوب را برایش متصور شد.وی تجربه طولانی در راستای حضور حرفهای جلوی دوربین ندارد و کارهایش تنها به فیلم «تلخون» و نیز فیلم سینمایی «حس پنهان» محدود میشود. هر چند او از سالها پیش و در سنین پایین وارد دنیای هنر شده است. در حس پنهان تنها یک پلان جلوی دوربین مصطفی رزاق کریمی رفت و همان یک صحنه برای این بازیگر جوان کافی بود تا در پرونده کاریاش ثبت شود. در زندگی واقعیاش تقریبا میتوان گفت شباهتی با بهرام کیا ندارد، او برعکس بهرام بسیار متین، صبور و کم سر و صداست. خیرابی: آقای حمزهای تلخون را دیده بودند برای همین با من برای این کار تماس گرفتند کدام یک از کارهای دانیال حکیمی را بیشتر دوست داری؟ سقف آرزوهای سیاوش خیرابی کجاست؟ خیرابی: آرزوهای من هیچ وقت سقف نداشته، هر چه میروم بالاتر باز بالاترش را طلب میکنم. خانوادهات چطور؟ آنها هیچ کدام وارد این حرفه نشدهاند؟ خیرابی: دو تا برادر دارم که از من بزرگترند و کار پدر را دنبال میکنند. در این مدت که ترانه مادری روی آنتن میرود، در بیرون چهره شناخته شدهای هستی؟ خیرابی: نمیدانم، وقتی فهمیدم دنبالش رفتم اما چون همه جمع شده بودند برای عکس و امضا، نتواستم پیدایش کنم. برداشت شخصی تو از سریال ترانه مادری چیست؟ خیرابی: یکی از محورهای اصلی این سریال نشان دادن تربیت نادرست است بیتوجهی زیاد به بهرام و از آن طرف توجه زیادی به پویا، همان بحث افراط و تفریط. رشته تحصیلی شما؟ خیرابی: فوقدیپلم نرمافزار کامپیوتر هستم که انشاا... میخواهم برای لیسانس بخوانم
این مطلب به نقل از سایت خوب www.pctools.ir نوشته شده است
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد د ر پی او بشتابید هر چند راه او سخت و نا هموار باشد . هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است که شما را مجروح کند . و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید هر چند د عوت او رویاهای شما را چون باد مغرب د ر هم کوبد و باغ شما را خزان کند . زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد . و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند . و چنان که تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد . عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند . آ نگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می آورد . و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید . سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خد اوند نان مقدس شوید . عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زند گی پیوند کنید و جزیی از آن شوید . اما اگر از ترس بلا و آزمون تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشید خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید . و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید به د نیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید . عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش . و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش . عشق نه مالک است و نه مملوک زیرا عشق برای عشق کافی است . وقتی عاشق می شوید مگویید خداوند در قلب من است بلکه بگویید من در قلب خداوند جای دارم و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند . عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد . اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند . آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنبد . آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد آرزو کنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است . آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید
دستم بگید کز غم ایام خسته ام نازم بکش که عاشقم و دل شکسته ام از خود مران مرا که قسم می خورم هنوز جز با دو چشم مست تو عهدی نبسته ام رفتی برو بدان که دلم پر ز داغ توست من سرخ لاله ام که ز داغ تو رسته ام گفتی بناز تا بزنم پنجه یی بساز دانی که پرده دل محزون گسسته ام
عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رخ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود نرانید معشوقه وفای کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید این است رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید این است سخن که گفته آمد گر نیست درست بر نخوانید این است نصیحت سنایی عاشق مشوید اگر توانید
خسرو شکیبایی، بازیگر سرشناس سینما، تئاتر و تلویزیون ایران، صبح امروز جمعه 28 تیرماه به علت ایست قلبی دار فانی را وداع گفت. این مطلب به نقل از سایت شیراز پاتوق میباشد
|
About![]()
به سراغ من اگر می آیید نرمو آهسته بیایید Archivesاسفند 1387شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Authorsالهامشهرزاد Links
دل گرفته هاي تنها |